تبليغاتX
 این وبلاگ خیالیست و واقعیت ندارد...
این وبلاگ خیالیست و واقعیت ندارد...
نهایت سعیمو می کنم که الگوی هیچکس نباشم و حتی الامکان هیچ الگویی نداشته باشم
دیشب!
آدم وقتی حرف بیشتر داره خفه تر میشه. شاید من این جوریم. حس

می کنم عقده دارم به خاطر اونه. این عقده داره زیاد و زیادتر میشه!

الان دارم اعتراف می کنم به عقده ها. عقده هایی که منو عوض کرد.

الان داشتم وبلاگ یکیو می خوندم (حس خوندنم داشتم) رفتم تو فکر.

۲۱ سال سیر این موجود عجیب و دوست داشتنی (واسه خودم!) بهم

وحی شد! (اگه دیشبِ امروزو شب قدر بگیرن خلی بیشتر از ۱۹ یا ۲۱ یا

۲۳ رمضان ارزش داره ). بازم شروع کردم به روانشناسی خودم. هر

دفعم به یه ...س موردی می رسم. این دفعه : عقده. خیلی ساده

بخوام توصیف کنم :

عقده هائی که غیرمعمول بود. عقده هائی که وحشیم کرد!!!

البته تو در جایگاهی نیستی که بخوام واسه تو اعتراف کنم! در واقع هیچ

 آدم دیگه ایم نیست. و هیچ غیر آدم دیگه ای. ولی خب . . .


این عقده هم به این راحتیا فروکش نمی کنه. مثلا" دلم می خواد آدم

بکشم. البته این آرزو رو از بچگی داشتم. مخصوصا" بعد خوندن کتاب

۱۰ بچه زنگی آگاتا کریستی! که باعث شد این حس توم جاودانه شه!

حداقل تو این ۱۱ سال که تغییر نکرده. حس می کنم اگه این کارو نکنم و

 بمیرم زندگیم تمامش بی معنی بوده. شایدم این حس تو همه هست.

یا این که به چند نفر وحشیانه تجاوز کنم! sex ی که عقدمو خالی کنه نه

شهوتمو!  یا . . .

بی خیال چرندیات!

تازه این کارا هم تضمینی نیست که این عقده رو فرو بخوابونه!

شایدم لازم نیست این عقده خوابونده شه. شایدم همین عقدست که

منو داره رشد میده. شاید اصلا" این عقده نیست. من کیم؟ این جا

کجاست؟ قضیه چیه؟! . . .


[ ]
+
يك خوشحالي كوچولو
ترم قبل بايد مخابرات ۱ ورميداشتم كه ورنداشتم. اين ترم ورداشته بودم. خب درس سختيه و بايد تو طول

 ترم بخوني. واسه ما قدرتي ها هم كه كلا" درس بيخودي به حساب مياد. به هر حال.

هم اتاقيمم اين درسو داشت. اكثر بچه ها ۸۴ي بودن و فقط من و هم اتاقيم و يكي ديگه از دوستام ۸۵ي

بوديم. با اين كه خيلي وقته از فاز خر زدن درومديم بيرون (از اولشم تو اين فازا نبوديم) چون

مي دونستم كه اگه نخونم ممكنه ۳ واحد ديگه بزززززززززززام انصافا" كمابيش مي خوندم. ميان ترم

كه نمره ها اومد شدم ۱۱.۵ . خب نمره ي بدي نبود. تو كلاس ۲۵ نفري ۸ نفر فقط بيشتر از من شده

بودن  اونم كلاسي كه بيشترشون خرخوناي قدرتي بودن كه گذاشته بودن اين درسو سال آخر

ورداشته بودن. دوباره  اونم مني كه گفتم تو چه فازي نبودم. هم اتاقيمم شد ۱۰.۲۵

امتحاناي ترم داشت نزديك ميشد. و البته فرجه ها با انتخابات هم زمان شده بود. قبل انتخابات كه

به يه دليلي مي ريختيم بيرون. بعد از انتخاباتم كه به يه دلايل ديگه  و ما هم كه سرمون و جاهاي

ديگمون ميخاريد درسو كلا" ول كرده بوديم. اگه امتحانا عقب نميفتاد فك كنم . . . . (اصلا" مهم نيست

چي فكر مي كنم). زديم شيشه ميشه ي ساختمون رياستو به همراه كلي چيزاي ديگه كه هيچكدومش

 به اندازه ي اون دستگاه كپي حال نداد آورديم پايين كه يالا امتحانارو عقب بنداز. )

باز جو گرفتدم ياد اون روزا افتادم از بحث منحرف شدم....

آخرش همش دو هفته افتاد عقب. امتحان مخابرات ۱ هم آخرين امتحان بود. تو اين ۲ هفتم درست

حسابي نخوندم. همش با لاوم بيرون بودم ۲ روز منتهي به آخرين امتحانو تو خوابگاه بودم و با

دوستم عين چي واسه مخابرات ۱ خر مي زديم. تقريبا" خواب نداشتيم اون ۲ روز. طبق بقيه ي شب

امتحانا. فكرم مي كرديم كه خوب خونديم و حداقل راحت پاس ميشيم.

روز امتحان برگرو كه دادن همين كه سوالارو ديدم فهميدم كه افتادم عجيب. تقريبا" هيچ كدوم از ۵ تا

سوالو بلد نبودم. به دوستم كه نگاه مي كردم ديدم اونم بدتر از من. هر ۵ دقه سرمونو مياورديم بالا يه

نگاه معني دار به هم مي كرديم و دوباره سرمونو مثل خر مينداختيم رو ورقه.

تقريبا ۱:۳۰ از امتحان گذشته بود و ورقه ي من سفيد سفيد مثل بدن . . . .!! يه ساعت بيشتر نمونده

بود. ديگه چاره اي نبود.طبق معمول آخر امتحان كه ميشد به خودم فشار آوردم و هر چي كه از اون بچگي

تا حالا بهم ياد داده بودن تو برگه نوشتم. يك ...س شعرايي نوشتم كه ...............

امتحان كه تموم شد با دوستم كه حرف زدم به توافق رسيديم كه با ۵ يا حداكثر ۶ ميفتيم.

آخرين امتحان بود و همون روز رفتم خونه. يه ماه گذشته بود كه دوستم بهم زنگ زد و گفت مخابرات چند

شدي؟ گفتم مگه اومده؟ گفت شوخي نكن بگو چند شدي ديگه. گفتم . . . . نميدونم نديدم  اون

گفت ۹ شده. اينو كه گفت گفتم پس منم افتادم ديگه. تازه حتما" نمره كمتر از اين بوده. استاد مرام

گذاشته ۹ داده. اون لحظه با يكي از دوستام بيرون بودم و به هيچ وجه به نت دسترسي نداشتم. زنگ

زدم به يكي ديگه از دوستام و گفتم اون نگاه كنه. اون ديوسم نگاه كرد و گفت ۹ شدي. خب قابل انتظار

بود. داشتم خدافظي مي كردم كه گفت ۱۲ شدي! باور نمي كردم.كلي قسمو اينا خورد كه باور كردم.

از خوشحالي دويدم سمت دوستم اون قد ذوق داشتم كه زدم صندلشو كه همون روز خريده بود جر

دادم  زنگ زدم به دوستم و گفتم نمرمو. اونم گفت . . . . . تو كه مي گفتي هيچي ننوشتي. منم

گفتم . . . (حالا مهم نيست من چي گفتم)

تا الان كه اومدم نمرمو نگاه كردم باورم نميشد. خودمم باورم نميشه اون ...س شعرايي كه نوشتم

پاسم كرد

نمي دونم چرا اين نمرهه اين قدر بهم چسبيد! چون اصلا" نه نمره بالا آوردن خوشحالم مي كنه نه نمره

پايين آوردن ناراحتم. ولي نمي دونم اين چرا اين قدر حال داد. اونم تازه با ۱۲.

 

واقعا" نمي دونم چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ فقط مي دونم خيلي وقت بود اين قدر از ته دل احساس خوشحالي

و رضايت نكرده بودم. اونم بابات مساله ي به اين مزخرفي.

و البته مي دونم كه اين خوشحالي خيلي زود تموم ميشه. به خاطر همين گفتم تا هنوز اين حسه

هست بيام و همون مزخرفاتي كه پاي ورقه تحويل استاد دادم تحويل شماها بدم!!!!!!!!

---------------------------------------------------------------------------------------------------

جوگرفتگي كاملا" مشهوده. شما جدي نگير. خب من حق ندارم يه بار تو عمرم ذوق كنم؟؟؟؟؟؟!!!!


[ ]
+
تراوين هم بهانه ايست براي با تو بودن!
سلام (نمي دونم الان به كي سلام دادم!!)

نمي دونم اصلا" چرا اومدم و دارم مي نويسم.

نمي دونم اصلا" چي بنويسم. همين طوريش قبلا" بلد نبودم بنويسم. ديگه الان كه خيلي وقته ننوشتم و

انگيزه اي هم واسه نوشتن ندارم ديگه جاي خود داره.

اصلا" نمي دونم چرا اين وبلاگ هنوز حذف نشده. شايد اگه به خاطر چند تا (خيلي كمتر از چندتا!!) دوست

خوب نبود اينم تا حالا حذف شده بود. دوستايي كه تعدادشون خيلي كمه. خيلي كمتر از اوني كه فكرشو

بكنيد. نميگم دو تا يا سه تا يا به تعداد انگشتاي يه پا يا هر چندتاي ديگه. چون اون قدر واسم عزيزن كه

دوست ندارم با اين عدداي لعنتي بشمارمشون. دوستايي كه نه ديدمشون. نه مي دونم كين. نه خيلي

چيزاي ديگه كه خودتونم مي دونيد! اما خب واقعا" احساس خيلي خوبي نسبت بهشون دارم. در واقع هيچ

احساس بد ي نسبت بهشون ندارم. هر وقت كه يادشون ميفتم خاطره هاي خوب تو ذهنم تداعي ميشه.

خاطرات خيلي ساده و خيلي كوچيك اما واقعا" . . . كه به ادم آرامش ميده. ذهن آدمو از درگيري هاي

ذهني منحرف مي كنه به طرز عجيبي!

شايد اين به خاطر مجازي بودن اين دوستاست. شايد اگه اين دوستا هم مثل آدماي ديگه اي كه باهاشون

ارتباط دارم واقعي بودن اين احساس خوب ديگه نبود. . . .

اومده بودم دو سه خط بيشتر ننويسم. چون مي دونستم اگه بيشتر شه تبديل به . . . ميشه. اما خب بيشتر

از دو سه خط شد و . . . هم شد. ديگه خودتون ببخشيد.

خودم كه الان يه دور خوندم انگار اين من نيستم كه اينارو نوشتم! اگه كاغذ بود تا حالا همشو جويده بودم و

تخليه هم شده بود! اما حوصله دوباهر نوشتن ندارم.

درسته لحن . . . داره. اما اين كه چي مي خواستم بگم معلومه و همينم كافيه.

يه سري اتفاقات افتاد كه يهو زندگي يه جوري شد!خب نمي تونم توضيح بدم. چون خودمم هنوز واسم

قابل هضم نيست! اما . . . . .

اه . . قاطي كردم. خيلي اعصاب خورد كنه وقتي يه چيزي درونت هست و مي خواي بگي اما نمي توني.

ولش كن.

اين عكسه هم منم كه دارم دست و پا مي زنم تا تو پرتگاه زندگي سقوط نكنم! D: تغيير در زندگي قشنگ از

عكسم معلومه. مگه نه؟ حتي تو ظاهرمم تاثير گذاشته P:

فعلا"



[ ]
+
پدر مادر فرزند!
چه خانواده ی رومنسی  

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------

تا اخر هفته شه چه قد طول میکشه. . . . . . یعنی چی میشه؟  ؟-:


[ ]
+

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالب ساز آنلاين طراحي شده است
©2008 All rights reserved.

Build Your Own Template!